مصیبت ذوالجناح
هنگامی که امام حسین(ع) در اثر زیادی جراحات ناتوان شدند و از پشت اسب به زمین قرار گرفتند، اسب آن حضرت که ذوالجناح نام داشت، اطراف او می گشت و از آن مظلوم دفاع می کرد و شیهه می کشید و همهمه می کرد.
عمرسعد فریاد زد: آن اسب را بگیرید و نزد من بیاورید زیرا از بهترین اسبهای رسول خدا(ص) است. جمعی اسب را محاصره کردند اما هر کاری کردند نتوانستند بگیرند و عده ای هم زیر دست و پای اسب به هلاکت رسیدند. عمر سعد گفت: رهایش کنید ببینم او چکاری می کند؟
وقتی اسب احساس امنیت نمود، کنار بدن پاره پاره امام(ع) آمد و کاکُل خود را به خون مطهر آن عزیز رنگین نمود، بدن آن حضرت را استشمام می کرد و با صدای بلند شیهه می کشید. امام باقر(ع) فرمود: او در شیهه خود می گفت: :"الظَّلمیهُ الظَّلمیهُ مِن اُمَّهٍ قَتَلَت ابنَ بِنتَ نبیّها" وای از ظلم، وای از ظلم از امتی که پسر دختر پیامبرشان را کشتند.
آنگاه بسوی خیمه ها رو کرد در حالی که بلند شیهه می کشید به طوری که صدای او همه فضای بیابان را پر کرده بود. حضرت زینب(س) به خواهرش ام کلثوم(س) رو کرد و گفت: این اسب برادرم، حسین(ع) است که بطرف خیمه می آید شاید همراه آن آب باشد. ام کلثوم(س) سراسیمه از خیمه بیرون آمد. ناگاه به اسب نگاه کرد. اسب آمده ولی صاحبش نیامده. دست بر سر زد و چادر خود را پاره نمود و فریاد زد: "قُتِلَ وَاللهِ الحُسَین" به خدا، حسین(ع) کشته شد.
زینب(س) که سخن خواهر را شنید فریاد کشید و ... بانوان حرم ناله کنان و سیلی به صورت زنان از خیمه ها بیرون آمدند و دور اسب بی صاحب را دوره نمودند. هر کدام سخنی می گفت. یکی می گفت: ای اسب، چرا حسین(ع) را نیاوردی. یکی می گفت: چرا امام(ع) را در میان دشمن گذاشتی؟ زینب(س) می گفت: آه، صورت خون آلود تو را می بینم. سکینه(س) می گفت: "یا جُوادُ هَل سُقِیَ ابی ام قُتِلَ عطشاناً" ای اسب، آیا پدرم را آب دادند یا تشنه شهید کردند؟
بعضی نوشته اند: آن اسب در کنار خیمه آنقدر سر به زمین کوبید تا مُرد. و بعضی دیگر نقل کرده اند آن وحشت زده از نزد بانوان فرار کرد و خود را به آب فرات افکند و ناپدید شد.
نقل از سوگنامه آل محمد(ص) به نقل از امالی صدوقی-معانی السبطین
مصیبت عبور از کنار شهداء(ع)
عمرسعد تا روز یازدهم در کربلاء ماند و پس از نماز بر کشته های خود و دفن آنها عازم کوفه گردید در حالی که پیکرهای شهداء روی خاک گرم کربلاء افتاده بود. عمرسعد دستور داد بانوان حرم و کودکان از جمله امام سجاد(ع) را که در آن وقت 22 سال داشتند و امام باقر(ع) که 4 ساله بودند، سوار بر شتران بی جهاز کرده تا بصورت اسیر به کوفه روانه سازند و غُل جامعه بر گردن امام سجاد(ع) نهادند و آنها را از قتلگاه عبور دادند.
وقتی که نگاه بانوان بر بدنهای پاره پاره و بی سر شهیدان افتاد، داغشان تازه تر شد. سیلی به صورت می زدند و خود را از پشت شتر به زمین افکنده و کنار بدنهای پاره پاره آمدند و از گریه و ناله محشری بپا شد.
حمید بن مسلم(از سربازان دشمن) می گوید: به خدا سوگند، زینب دختر علی(ع) را فراموش نمی کنم که در کنار بدنهای پاره پاره ناله و گریه می کرد و با صدای جانسوز و قلب غمبار می گفت:
" وا مُحمّداهُ صَلّی علیکَ ملائکهَ السَّماءِ هذا حسینٌ مُرَمِّلٌ بالدِّماءِ مُقَطِّعُ الاَعضاءِ و بَناتُک سَبایا ...
فریاد ای محمد(ص)، درود فرشتگان آسمان بر تو باد، این حسین توست که در خون غوطه است و اعضایش قطع شده، و دختران تو بعنوان اسیر عبور داده می شوند ... .
نقل از 72 مجلس در عزای مظلوم و سوگنامه آل محمد(ص)
قرآن خواندن سر مقدّس
شیخ مفید نقل می کند: ابن زیاد دستور داد سر مقدّس امام حسین(ع) را در کوچه ها و راههای کوفه عبور می دادند. زید بن ارقم گفت: دیدم سر مقدّس آن حضرت روی نیزه است و من در حجره ای بودم و نگاه می کردم. شنیدم آن سر مقدّس این آیه را می خواند:
" اَم حَسِبتَ اَنَّ اَصحابَ الکَهفِ وَ الرَّقیمِ کانُوا مِن آیاتِنا عَجَباً " آیا گمان کرده ای که اصحاب کهف و رقیم از آیات عجیب ما بودند؟ (سوره کهف آیه 29).
هراسان و وحشت زده شدم، صدا زدم: "رَأسُکَ یابنَ رسولِ الله اَعجَبٌ وَ اَعجَبٌ" سر تو ای پسر رسول خدا(ص) که عجیب تر و شگفت انگیز تر است.
و نیز نقل شده است: سلمه بن کمیل شنید که آن سر مقدّس این آیه را می خواند:
" فَسَیَکفِیکَهُمُ اللهُ وَ هُوَ السَّمیعُ العَلیمُ " و به زودی خداوند دفع شرّ آنها را از شما می کند و او شنونده و داناست. (سوره بقره آیه 137).
و نیز نقل شده سر مقدّس آن حضرت را روی چوبی آویزان کردند. جمعیت بسیاری اطراف آن جمع شدند. نوری دیدند که از آن سر به طرف آسمان ساطع است و شنیدند این آیه را می خواند:
" وَ سَیَعلَمُ الَّذینَ ظَلَمُوا اَیَّ مُنقَلَبٍ یَنقَلِبُونَ " و به زودی آنان که ستم کردند می دانند که بازگشتشان به کجاست. (سوره شعراء آیه 127).
سوگنامه آل محمد(ص) ص 431
فرازهایی از زیارت ناحیه مقدسه
امام زمان(عج) خطاب به امام حسین(ع) :
1- اَلسَّلامُ عَلَی الحُسَینِ الَّذی سَمِحَت نَفسَهُ بِمَهجَتِهِ.
سلام بر حسین(ع)، آن کسی که هستی و جانش را تقدیم خدا نمود.
2- اَلسَّلامُ عَلیکَ سَلامَ العارِفِ بِحُرمَتِکَ المُخلِص فی وِلایَتِکَ المُتَقرِّبِ اِلی اللهِ بِمُحَبَُتِک البَریءِ مِن أعدائِکَ.
سلام بر تو، سلام کسی که عارف به حرمت توست و در ولایت تو مخلص و به سبب محبت تو به خدا تقرب جسته و از دشمنانت بی زار است.
3- اَلسَّلامُ عَلی مَن جَعَلَ اللهُ الشَّفاءَ فی تُربَتِهِ.
سلام بر آن کسی که خداوند شفا را در خاک قبر او قرار داد.
4- اَلسَّلامُ عَلی مَن بَکَتهُ مَلائِکَهُ السَّماء.
سلام بر آن کسی که فرشتگان آسمان بر او گریستند.
5- (اَلسَّلامُ عَلَیک) سَلامَ مَن قَلبُهُ بِمُصابِکَ مَقرُوحٌ وَ دَمعُهُ عِندَ ذِکرکَ مَسفُوحُ.
سلام بر تو، سلام کسی که قلبش از مصیبت تو جریحه دار و اشکش به هنگام یاد تو جاری است.
صَلَّی اللهُ عَلَیکَ یا أباعَبداللهِ الحُسَین(ع)
به آتش کشیدن خیمه ها و ...
بعد از شهادت حضرت اباعبدالله الحسین(ع) دشمن هجوم آورد به طرف خیمه ها و شروع نمودند به آتش زدن خیمه ها و غارت اموال.
نقل کرده اند که در این هنگام حضرت زینب(س) نزد امام سجاد(ع) آمد و عرض کرد: ای یادگار گذشتگان و پناه باقیماندگان، خیمه ها را آتش زدند. چه کنیم؟ امام(ع) فرمود: علیکُنَّ بالفَرار، بر شما باد که فرار کنید. همه بانوان و کودکان درحالی که گریان بودند و فریاد می زدند، فرار می کردند و سر به بیابانها نهادند. ولی زینب(س) باقی ماند کنار بستر امام سجاد(ع). و امام(ع) هم بر اثر بیماری قادر به حرکت نبودند.
یکی از سربازان دشمن می گوید: بانوی بلند قامتی را کنار خیمه ای دیدم در حالی که آتش در اطراف آن خیمه شعله می کشید. آن بانو گاهی به سمت راست و چپ و گاهی به سمت آسمان نگاه می کرد و دستهایش را بر اثر شدت ناراحتی به هم می زد و گاهی وارد آن خیمه می شد و بیرون می آمد.
به سرعت نزد او رفتم و گفتم: ای بانو، مگر شعله آتش را نمی بینی، چرا مانند سایر بانوان فرار نمی کنی؟ گریه کرد و فرمود: یا شیخ اِنَّ لَنا علیلاً فی الخیمه و هُوَ لایتمکَّنُ مِن الجلوسُ ... ای آقا! ما شخص بیماری در این خیمه داریم که قدرت نشستن و برخاستن ندارد، چگونه او را تنها بگذارم با اینکه آتش از هر سو به طرف او شعله می کشد؟
حسن بن مسلم، یکی از شاهدان می گوید: از کنار خیمه حضرت زین العابدین(ع) رد می شدم... عده ای که با آن شمر همراه بودند، قصد کشتن آن حضرت را داشتند. گفتم سبحان الله. بس است. چه بی رحم مردمی هستند که از این بیمار هم نمی گذرند. همین کسالت و بیماری کافی است که او را از بین ببرد. ولی سرانجام بستر و زیراندازی را که در پای آن حضرت بود از زیر پای امام(ع) کشیدند و با صورت او را روی زمین انداختند.
برگرفته از سوگنامه آل محمد(ص) و 72 مجلس در عزای مظلوم
مصیبت گمشدگان امام(ع)
حضرت زینب(س) بانوان و کودکانی را که متفرق شده بودند، جمع نمودند. هرکدام از آنها سخنی می گفت و گریه می کرد. یکی از پدر می پرسید، دیگری از عمو سئوال می کرد، دیگری از اصغر تشنه کام یاد می کرد و ... یکی می گفت: عمه جان، سیلی خورده ام، دیگری می گفت: گوشم می سوزد زیرا گوشم را به طمع گوشگواه دریده اند، یکی می گفت: تازیانه خورده ام... .
در این میان، پس از بررسی متوجه شدند که دو کودک از کودکان امام حسین(ع) نیستند. حضرت زینب(س) و ام کلثوم(س) برای یافتن آن دو کودک سر به بیابانها نمودند. سرانجام پس از جستجوی فراوان، آن دو نازدانه را یافتند در حالی که زیر خار مغیلان دست به گردن هم نهاده و خوابیده اند ولی وقتی که پیش رفتند تا آن گلها را از زمین بردارند و بیدار نمایند، با منظره ای غمبار و جگر سوز رو به رو شدند که مصیبتش بسیار سنگین بود.
دیدند آن دو آقازاده بر اثر وحشت و تشنگی از دنیا رفته اند که خدا می داند در این لحظه بر این دو خواهر چه گذشت.
در بعضی مقاتل آمده که هنگامی که این حادثه پیش آمد، از عمرسعد اجازه گرفتند که به اهل بیت(ع) آب برسانند. آنها آب به کودکان حرم می رساندند ولی آنها نمی آشامیدند و می گفتند: کَیفَ نَشرِبُ وَ قَد قُتِلَ ابنُ رسولِ الله عطشاناً. چگونه آب بیاشامیم با اینکه فرزند رسول خدا(ص) را با لب تشنه شهید کردند.
سوگنامه آل محمد(ص) ص 329
مصیبت امام سجاد(ع)
امام باقر(ع) فرمود: هنگامی که وفات پدرم فرا رسید، مرا به سینه خود چسبانید و فرمود: پسرجانم، بپرهیز از ستم کردن بر کسی که یاوری برای انتقام تو جز خداوند ندارد.
هنگامی که وفات امام سجاد(ع) نزدیک شد، سه بار بیهوش شدند و سپس دیده باز کردند و سوره واقعه و انا فتحنا را تلاوت کردند و ... .
بعضی نقل کرده اند: امام باقر(ع) پس از غسل، گریه سختی کردند. بعضی از اصحاب او را دلداری دادند. فرمود: هنگام غسل، آثار غلّ جامعه را در بدن نازنین پدرم دیدم، بیاد مصائب آن حضرت هنگام اسارت افتادم... .
امام باقر(ع) فرمود: حضرت سجاد(ع) ناقه ای داشتند که 22 سفر با او به حج رفته بودند و حتی یک تازیانه به او نزده بودند، بعد از وفات آن حضرت، ما بی خبر بودیم، ناگاه یکی از خدمتگزاران آمد و گفت: ناقه بیرون رفته و کنار قبر امام سجاد(ع) زانو زده است. گردنش را به قبر می مالد و می نالد با اینکه هنوز قبر را ندیده بود. در نقل دیگر آمده که بعد از سه روز به همان حال بود تا اینکه مُرد.
نقل از سوگنامه آل محمد(ص) و 72 مجلس
امان نامه برای حضرت عباس(ع)
در همان روز تاسوعا، هاله ای از تشنگی آسمان خیام حرم اهلبیت(ع) را فرا گرفته بود. شمر بن ذالجوشن، پشت خیمه ها آمد و فریاد زد: أینَ بَنواُختُنا. خواهر زاده های من کجایند.(ظاهرا مادر حضرت ابوالفضل(ع) از طریق اجداد مادر بزرگوارشان، حضرت ام البنین(ع)، قرابت و نزدیکی با اجداد شمر ملعون داشته اند).
امام حسین(ع) فرمود: ای فرزندان ام البنین، اگر چه فاسق است ولی به خاطر قرابتی که با شما دارد، ببینید چه می گوید؟
وقتی از او سئوال کردند، شمر صدا زد: ای فرزندان خواهرم، شما در امانید و می توانید برگردید. حضرت ابوالفضل(ع) فرمودند: خداوند تو و امان نامه ات را لعنت کند. آیا ما را در امان می دانی ولی پسر پیغمبر(ص) در امان نباشد.
72 مجلس، صفحه 62
شب عاشوراء
در شب عاشوراء، امام حسین(ع) اصحاب و خویشان را جمع فرمود و به همه اجازه برگشتن دادند و گفتند: اینها با من کار دارند. هر یک از شما مردان، دست یکی از اهل بیت مرا بگیرید، راهی بیابانها و شهرهایتان شوید تا خداوند فرجی فراهم گرداند. و امام(ع) بیعت خود را از همه آنها برداشتند و ...
در این موقع بود که اصحاب و خویشان، برادران و فرزندان برادر، یکی پس از دیگری برخاستند و وفاداری مجدد خود را اعلام کردند و اولین کسی که اعلام وفاداری کرد، حضرت عباس(ع) بود.
امام(ع) به فرزندان عقیل فرمودند: ای فرزندان عقیل، شما پس از شهادت مسلم وفاداری خود را نشان دادید. دیگر کفایت می کند، اجازه دادم که برگردید. گفتند: مردم به ما چه خواهند گفت؟ می گویند ما مولا و سید و سالار و عموی خود را رها کرده ایم. به خدا، هرگز چنین نخواهیم کرد تا جان و مال و فرزندان خود را فدای تو کرده و در رکاب تو خواهیم جنگید تا به فیض شهادت نائل گردیم. و با تو هرجا که رفتی، خواهیم بود.
هر کدام از یاران، سخنی ابراز داشتند و اعلام وفاداری کردند. یکی می گفت: چگونه بعد از تو سختی زندگی را تحمل کنیم. دیگری گفت: به خدا قسم، اگر اسلحه نداشتیم، با سنگ از شما دفاع خواهیم کرد. و یکی دیگر می گفت: اگر هفتاد مرتبه ما را بکشند و زنده کنند و باز بیشتر، و خاکسترم را به باد دهند، دست از دامن تو برنمی دارم و ... .
نقل از 72 مجلس و سوگنامه آل محمد(ص)
آخرین وصیت قمر بنی هاشم(ع)
نقل شده وقتی که امام حسین(ع) بر بالین قمر بنی هاشم(ع) آمدند و هنوز رمقی در بدن داشت، عرض کرد: مرا به دو جهت به خیمه مبر. یکی اینکه به سکینه وعده آب داده ام ولی نتوانستم به این وعده عمل کنم. دوم، چون پرچمدار لشگر و سپاه تو بودم، اگر اهل حرم کشه مرا ببینند از تاب و توانشان کاسته خواهد شد.
امام(ع) در حالی که اشک چشمان خود را با آستین مبارک پاک می کردند، تنها به خیمه ها بازگشتند.سکینه نزدیک آمد و گفت: از عمویم، ابالفضل(ع) چه خبر داری؟ وی که رفته بود برای ما آب بیاورد. چگونه تنها برگشتی؟
امام حسین(ع) گریه کنان فرمود: یا ابنتاه انَّ عَمَّکَ العباس قُتِل. ای دخترم، عمویت عباس(ع) کشته شد.
صدای گریه سکینه و زنان و حضرت زینب(س) بلند شد و فریاد کنان می گفتند: وا اَخاه، وا عَبّاساه و اَقِلَّهُ ناصراه و اضیعَتاه مِن بَعدک. وای برادر، وای عباس، وای از کمی یاور و ناصر، وای از مصیبت هایی که بعد از تو با آن روبرو می شویم.
72 مجلس در عزای مظلوم به نقل از کبریت الاحمر ص 162
مصیبت وداع امام حسین(ع)
امام حسین(ع) بعد از شهادت یاران، خود را برای جهاد با دشمن آماده نمود و برای خداحافظی به طرف خیمه آمد و با صدای بلند فرمود: یا سکینه، یا فاطمه، یا زینب، یا ام کلثوم، عَلیکنّ مِنّی السَّلام.
سکینه گفت: آیا برای مرگ آماده شده ای؟ فرمودند: چگونه تن به مرگ ندهد کسی که دیگر یاوری ندارد. در این هنگام زنان حرم صدا به گریه بلند کردند و حضرت آنها را دلداری می داد و می فرمود: باید صبر پیشه سازید و در لحظات آخر رو به خواهر کردند و فرمودند: ای خواهر، پیراهن کهنه یادگاری مادرم را بیاور. آن پیراهنی که کسی رغبت نکند از تنم بیرون آورد...
امام سجاد(ع) در وداعی که با پدر بزرگوار داشت پرسید: عمویم اباالفضل(ع) چه شد؟ امام(ع) فرمود: پسرم، بدان که عمویت را کشتند و دستهایش را از بدن جدا کردند. آنچنان امام سجاد(ع) گریه کرد که بیهوش شد.
چون بهوش آمد از دیگران سئوال کرد: برادرم علی و حبیب بن مظاهر و مسلم بن عوسجه و زهیر بن قین چه شد؟ امام(ع) فرمود: پسرم، اینقدر بدان که در میان خیمه ها، از مردها کسی جز من و تو باقی نمانده. در این لحظه امام زین العابدین(ع) در حالی که گریه می کرد، به عمه اش گفت: شمشیر و عصای مرا بیاور.
امام حسین(ع) فرمود: شمشیر و عصا برای چه می خواهی؟ گفت: عصا می خواهم تا بر آن تکیه کنم و شمشیر را برای دفاع از حریم ولایت می خواهم. زیرا در زندگی خیری نخواهد ماند. امام حسین(ع) مانع شدند و او را به سینه چسبانیدند و فرمودند: پسرم، تو بعد از این سر پرست کودکان یتیم و مظلوم هستی و اینان مردی غیر از تو ندارند.سپس فرمود: سلام مرا به شیعیان برسانید. بگو پدرم را غریبانه کشتند. پس برای او بنالید و گریه کنید.
وداع حضرت زینب و سکینه(س)
وقتی امام حسین(ع) از خیمه دور می شد،(به طرف میدان می رفتند)، زینب(س) به دنبال برادر صدا می زد: صبر کن تا به وصیت مادر عمل کنم. وقتی امام(ع) پرسید چه وصیتی است؟ زینب(س) عرض کرد: مادرت فاطمه(س) سفارش کرد که وقتی حسینم خواست در کربلا برای جنگ بسوی دشمن برود، به جای من گلوی او را ببوس. در این حال زینب(س) لبهای خود را بر گلوی برادر نهاد و بوسید. آنگاه حضرت امام حسین(ع) با زنها وداع کرد و کانت سکینه تصِحُ فَضَمَّها اِلی صَدر. در اینجا چون سکینه را صیحه زنان دید، او را به سینه چسبانید و فرمود: سَیَطولُ بَعدی یا سکینهُ نهُ فَاعلَمی مِنکِ البَکاءِ اِذ الحَمامُ دَهانی لا تُحرِقی قَلبی بِدَمِعکَ حسرهً مادامَ مِنّی الرُّوحُ فی جُثمانی ... ای سکینه، حالا بعد از جان سپردن من، گریه تو بر من زیاد خواهد شد. دلم را با سوز اشک چشمان خود مسوزان تا وقتی روح بر بدن من است ... .
72 مجلس در عزای مظلوم به نقل از تذکره الشهداء ص 311
توجه: مصیبت ها بسیار سنگین است! لذا اگر حال مساعد برای روضه ندارید، نخوانید! راضی نیستم!!!
توجه:
مصیبت ها بسیار سنگین است! لذا اگر حال مساعد برای روضه ندارید، نخوانید! راضی نیستم!!!
به موجب فرمان ابن زیاد، از روز هفتم محرم، لشگر ابن سعد از آب جلوگیری کردند.
این دستور نامردانه ابن زیاد، قساوت و خباثت و شقاوت او و آل ابی سفیان را بر مردم روشن نمود.
حال شمه ای از مصیبت عطش را در روزههای آخر بخوانید.
مصیبت عَطَش:
اصولا صبر بر عطش در عرض یک یا چند روز، بخصوص برای کسی که در میدان جنگ مشغول مبارزه و رفت و آمد است، و مصیبت دیده و داغ جوان چشیده، آن هم در هوای گرم عراق، بسیار طاقت فرساست.
گذشته از این، شنیدن ناله کودکان و دیدن منظره آنان، برای حسین(ع) و اصحاب او بسیار مشگل بود. آنگونه که کلمات از توصیف عطشِ بزرگ و کوچک و زن و مرد، عاجز است.
این مصیبت را از زبان کسی بشنوید که حاضر و ناظر بوده و تا ساعتی قبل، از بزرگان دشمنان محسوب می شده. حر بن یزید ریاحی که پیشاپیش همه دشمنان به استقبال حسین(ع) شتافت، و راه برگشت به حجاز را به روی او بست و او را برای رسیدن به دشمنان، در بیابانی نگه داشت، چون آن منظره را از امام(ع) و آن شدت قصاوت و بی رحمی را از دشمنان مشاهده نمود، از کرده خود پشیمان شد و از صف اعداء گریزان. او خود را به امام(ع) رساند و توبه کرد.
آنگاه در مقابل لشگر اهل کوفه، لشگری که تا چند دقیقه قبل از سران همان لشگر بود، آمد و آنان را ملامت کرد و دشنام داد و گفت:
این آبی که سگ ها و خوک ها از آن بهره می برند و یهودی و مجوسی و نصرانی از آن می آشامند، شما به روی حسین(ع) و بچه ها و زنان و یاران او بستید. خداوند شما را در روز سخت قیامت تشنه بدارد و سیراب نکند اگر همین ساعت توبه نکنید و از کرده خود پشیمان نشوید!
حسین(ع) نیز با آن همه مصائب و ابتلائات و داغها و تصور اسیری زنان و اطفال، گرفتار عطش نیز گشته و همان عطش به تنهایی کافی بود که حسین(ع) را از پای درآورد. اما آن سرور با وجود این همه مصائب، چگونه بر تمامی مشکلات و ناملایمات غالب می آمد؟ و چگونه از خود و اهل بیت خود دفاع می نمود؟
در عین حال، برای اتمام حجت، از همان بی رحم ها تقاضای آب می فرمود.
ابوالفرج از ابو مخنف از حمید بن مسلم نقل نموده است:
حسین(ع) آب می طلبید و می گفت: تشنه ام، مرا آب دهید!
شمر گفت: به آب نمی رسی تا به آتش برسی.
شخص دیگری گفت: ای حسین! می بینی آب چگونه موج می زند؟ به خدا سوگند! آب را نمی چشی و می بایست تشنه جان بدهی.
حسین(ع) به او نفرین کردئ و از خدا خواست به مرض عطش بمیرد.
راوی می گوید: به خدا سوگند، این مرد می گفت: مرا آب دهید. به اندازه ای به او آب می دادند که از دهانش بیرون می آمد. و با وجود این، از او رفع عطش نمی شد و باز می گفت: مرا آب دهید، عطش مرا کشت. و کار او چنین بود تا مُرد.
از آب هم مضایقه کردند کوفیان خوش داشتند حرمت مهمان کربلاء
مصیبت شهادت امام حسین(ع)
امام حسین(ع) که تمام یارانش شهید شده بودند، بعد از وداع با اهل بیت و وداع جانسوز با حضرت زینب(س)، راهی میدان جنگ شدند و به مقداری از دشمنان کشتند که عمربن سعد بر قوم خود فریاد زد، وای بر شما، آیا می دانید می جنگید، این پسرِ کُشنده عرب(یعنی پسر علی بن ابیطالب(ع)) است. از هر سو به او حمله کنید و در این هنگام چهارهزار کماندار آن حضرت را هدف تیرهای خود قرار دادند.
آن حضرت با این حال می جنگید، آنقدر تیر به بدن مبارکش رسیده بود که گفته اند: حتّی صارَ کَالقُنفُذ. مانند خارپشت شده بود.
لشگر دشمن متوجه خیمه های حرم شدند. که حضرت فریاد برآورد که: وای بر شما، ای شیعیان آل سفیان، اگر دین ندارید و ... پس دست کم در دنیای خود آزادمرد باشید.
که لشگر به دستور شمر متوجه حضرت شدند. حضرت می جنگیدند.
ظالمی شمشیری بر ران مبارک ان حضرت زد که انحضرت از پشت اسب به زمین افتادند و طرف راست صورت مبارکشان به زمین برخورد کرد. سپس در همین حال برخاستند و به جنگ ادامه دادند.
ایشان برخاستند و مانند شیر شجاعانه می جنگیدند. بعد آمدند کنارتا اندکی استراحت کنند. در کنار ایستاده بودند ناگاه سنگی از جانب دشمن آمد و به پیشانی مبارک آن حضرت اصابت نمود. و خون جاری شد.
دامنشان را بلند کردند که خون پیشانی را پاک کنند، در این هنگام تیری سه شهبه زهرآلود آمد و بر سینه مبارک آن حضرت اصابت نمود که آن حضرت از پشت تیر را بیرون آوردند. و خون مانند ناودان از آن جاری شد.
در این هنگام ضعف بر بدن مبارکشان غلبه پیدا کرد و دست از جنگ کشیدند و کسی جرأت نمی کرد آخرین ضربه را بزند ... .
مصیبت حضرت علی اصغر(ع)
امام حسین(ع) پشت خیام حرم آمد و فرمود: ای خواهرم، کودک صغیرم را بیاور تا او را ببینم و با او وداع کنم. آن حضرت که تشنگی او را دیدند، او را به طرف لشگر دشمن بردند و فرمودند:
ِان لَم تَرحَمُونی فَارَحِموا هذا الرَّضیع اما تَرَونَهُ کَیفَ یتلظّی عَطَشا.
ای قوم، اگر به من رحم نمی کنید، به این شیرخواره رحم کنید. مگر نمی بینید که از تشنگی چگونه بخود می پیچد و لبها را باز و بسته می کند.
حرمله می گوید: در کربلا سه تیر سه شعبه زهر آلود داشتم. با یکی از آنها گلوی علی اصغر(ع) را روی دست پدرش، حسین(ع) پاره کردم و با دیگری آنگاه که حسین(ع) دامن خود را بالا زد تا خون از چهره پاک کند، قلب او را شکافتم. و دیگری گلوی طفل دیگری بنام عبدالله بن حسن را در حالی در دامن عمویش حسین(ع) بود، پاره کردم.
امام حسین(ع) دستهای خود را زیر گلوی شیرخواره گرفتند و خونهای مبارکشان را بطرف بالا می ریخت. ایشان از اسب پیاده شدند و با غلاف شمشیر قبر کوچکی را در زمین ایجاد کرده و آن کودکِ بخونِ گلو آغشته را در همان جا دفن کردند.
مصیبت حضرت علی اکبر(ع)
حضرت علی اکبر(ع) اولین جوان از بنی هاشم بود که اجازه میدان را از پدر گرفت. امام حسین(ع) به او اجازه فرمودند در حالی که نگاه مأیوسانه پدر او را بدرقه می کرد. فَنَظَر الیه نَظَر ایِسٍ.
در لحظه ای که علی اکبر(ع) به میدان می رفت، امام(ع) رو به آسمان کرد و عرض کرد: خداوندا تو شاهد باش که بهترین جوان و شبیه ترین شان به پیامبرت(ص) از نظر ظاهر(جسم) و اخلاق و منطق(صحبت کردن) را به طرف میدان فرستادم. هر وقت مشتاق دیدن جمال پیامبر(ص) می شدم، به چهره این جوان نگاه می کردم.
حضرت علی اکبر(ع) آنقدر در میدان جنگ فداکاری کرد که از هر طرف دشمنان را به خاک هلاکت می افکند ولی گرمای سوزان و سنگینی سلاح و ... او را اذیت می کرد و برای رفع عطش به خیام بازگشت و صدا زد: "پدر، تشنگی مرا کُشت و سنگینی اسلحه مرا از پای درآورد. آیا آب در اختیار داری تا بنوشم."
امام(ع) گریه نمود و فرمود: کجا آب برای من است. زبانت را بیرون بیاور و حضرت آن را به دهان خود نهاد و انگشتر خود را به او داد و فرمود: آن را در دهان خود بگذار و برو و ... .
علی اکبر(ع) به میدان رفت و هشتاد نفر را به هلاکت رساند تا او را محاصره کردند و از هر طرف به او ضربه می زدند و شخصی ضربت سختی به فرق مبارکش زد. حضرت از شدت جراحت دست به گردن اسب انداختند و اسب هم به طرف لشگر دشمن رفت. می گویند در اثر جراحت، اسب نمی دیده.
هرکس ضربتی به او وارد می کرد تا اینکه از اسب به زمین افتاد و پدر را صدا زد. امام(ع) خود را به او رساند و او را در آغوش گرفت و از بالای سر، صورت به صورت علی گذاشته بود. وقتی سر بلند کرد، محاسن شریفش از خون علی اکبر(ع) رنگین شده بود. فرمود: "علی جان، بعد از تو خاک بر سر دنیا و زندگانی دنیا".
مصیبت حضرت ابوالفضل(ع)
حضرت ابوالفضل(ع)، بعد از شهادت برادران و یاران از امام حسین(ع) اجازه میدان گرفت و عرض کرد که سینه ام تنگ آمده و ... . حضرت فرمود: ای عباس(ع)، تو پرچم دار لشگر منی. با رفتن تو دیگر کسی را ندارم.
ابوالفضل(ع) اصرار کرد. امام حسین(ع) فرمود: حالا که عازم میدانی، پس مقداری آب برای کودکان و تشنگان حرم بیاور.
ابوالفضل(ع) وقتی وارد خیمه مخصوص مشکها شد، دیدند که کودکان از شدت عطش شکمهای خود را به مشکهای نم دار می گذارند بلکه از عطششان کم شود. ابوالفضل(ع) به آنها وعده داد که بزودی برای شما آب خواهم آورد. حضرت به طرف شریعه رفتند و با یک حمله، محاصره را در هم شکستند و خود را به شریعه رساندند. و از کثرت تشنگی و خستگی همین که دست بر زیر آب آورد تا بنوشد، پس بیاد عطش امام حسین(ع) افتاد و آب نخورد و گفت: بخدا قسم آب نمی خورم در حالی که آقا و مولایم حسین(ع) تشنه است.
بعد از پر کردن مشک، به طرف خیمه ها راهی شدند. شخصی که پشت درختان خرما پنهان شده بود، حمله کرد و دست راست آن حضرت را قطع نمود. مشک را به شانه چپ گرفتند. دست چپ را نیز قطع نمودند.
آن حضرت با فداکاری مشک را به دندان گرفتند که در همین حال تیری به مشک زدند و امید ان حضرت را به یأس مبدل کردند. یکی از لشگریان عمودی آهنین به فرق نازنین آن حضرت زد که ایشان به زمین افتادند و صدا زدند: برادرم حسین(ع)، مرا دریاب.
امام حسین(ع) خود را به عباس(ع) رساندند و فرمودند: هم اکنون پشتم شکست و قدرتم کاسته شد... .
می گویند بعد از شهادت ابالفضل(ع)، امام حسین(ع) عمود خیمه عباس(ع) را خوابانیدند یعنی آن حضرت شهید شدند.
مصیبت دو طفلان مسلم(ع)
محمد و ابراهیم، دو فرزند حضرت مسلم، بعد از شهادت پدر، به دستور ابن زیاد زندانی شدند. اما زندان بان که از دوستداران اهل بیت(ع) بود، آنها را آزاد نمود و انگشتر خود را بجهت نشانی به آنان داد تا نزد برادر او که در قادسیه بود بروند و او آنها را به مدینه راهنمایی کند.
اما آنها شبانه راه را گم کردند و صبح خود را در اطراف کوفه دیدند. کنیز حارث آنها را به همسر حارث که از دوستداران اهل بیت(ع) بود سپرد و او هم از آنها محترمانه و خوب استقبال و نگهداری نمود. اما حارث که از دشمنان اهل بیت(ع) بود و به خاطر جایزه ابن زیاد، بدنبال آنها گشته بود، شبانه صدای گفتگوی آن دو کودک را شنید که با هم صحبت می کردند درباره خوابی که هر دو آنها دیده بودند که پیامبر(ص) به حضرت مسلم می فرماید: چطور دلت آمد کودکان خود را بین دشمنان گذاشتی؟ مسلم عرض کرد: آنها فردا نزد ما می آیند.
آن دو دُردانه که می دانستند فردا به شهادت می رسند، دست در گردن هم انداخته و همدیگر را می بوییدند. حارث هم آمد و گفت من خود را در دستیابی به شما هلاک نموده ام و شما در خانه من هستید. سخت آنها را کتک زد و شانه هایشان را به هم بست و هر دو آنها را در گوشه حجره انداخت. همسر او هرچه اصرار کرد که آنها یتیم هستند و ... او قبول نکرد.
فردا صبح آنها را کنار آب فرات برد و به غلامش دستور داد که گردن آنها را بزند. اما او اطاعت نکرد و سرانجام بدست او کشته شد. به پسرش دستور داد، او هم اطاعت نکرد و پسرش را هم کشت. آن دو کودک گفتند به ما مهلت بده دو رکعت نماز بخوانیم. اما او اجازه نداد. خواست برادر بزرگتر را بکشد که ابراهیم، برادر کوچک تر خود را به جلو شمشیر انداخت. خواست ابراهیم را بکشد، محمد خود را جلو شمشیر انداخت. سرانجام با شمشیر گردن محمد را زد و بدنش را به آب انداخت. برادر کوچکتر برخاست و سر برادر را به آغوش گرفت و می بوسید که حارث سر او را از بدنش جدا نمود و به سوی ابن زیاد برد. ابن زیاد هم دستور داد او را در همان مکان که آن دو طفل بشهادت رسیدند، بهلاکت رسانیدند.
برگرفته از سوگنامه آل محمد(ص) و 72 مجلس
مصیبت عبدالله بن حسن(ع)
در میان کودکان حرم، کودکی بود که هنوز به آن صورت بزرگ نشده بود.(بعضی ها می گویند 11 ساله بود). او همینکه عموی خود(حضرت امام حسین(ع)) را ناراحت و غمدیده دید، چنان ناراحت شد که گفت: می خواهم عمویم را یاری کنم. دوان دوان بطرف عموی بزرگوارش دوید.(امام(ع) در میدان جنگ بود).
حضرت زینب(س) به دنبالش آمد تا او را بازدارد. امام حسین(ع) هم فرمود: ای خواهر، عبدالله را نگهدار، مبادا آنکه در میدان بلاخیز آید و مبادا مورد هدف دشمنان قرار گیرد. ولی عبدالله همچنان اصرار داشت تا همراه عمویش باشد. او می گفت: بخدا قسم، از عمویم جدا نخواهم شد. هرچه زینب کبری(س) تلاش کرد نتوانست مانع او شود.
او خود را به عمویش رساند. همینکه دشمن خواست شمشیری به جان مبارک امام حسین(ع) فرود آورد، عبدالله فریاد زد: وای به حال تو ای زنازاده. می خواهی عموی مرا بکشی. تا دشمن شمشیر خود را فرود اورد، عبدالله دست خود را جلو شمشیر دراز کرد و شمشیر دست او را قطع کرد بطوری که پوست آویزان شد. و فریاد می زد: یا ابتا یا عمّا. پدرجان عموجان ... .
امام حسین(ع)، عبدالله را به سینه گرفت و فرمود: ای عزیز برادر، صبر کن خداوند تو را به پدرانت ملحق گرداند. در حالی که در دامن عموی بزرگوارش بود، حرمله ملعون با تیری سه شعبه و زهر آگین گلوی مبارک او را هدف قرار داد و بشهادت رسانید.
مصیبت حضرت قاسم(ع)
همینکه نوبت به جانبازی حضرت قاسم(ع) رسید، خدمت عموی بزرگوار آمد و اظهار آمادگی کرد. چون حضرت امام حسین(ع) اظهارات قاسم(ع) را شنید، دست به دور گردن برادرزاده اش انداخت، او را در آغوش کشید و آنقدر این برادرزاده و عمو گریستند تا هردو بی حال شدند.
قاسم(ع) از عمو اجازه می گرفت و حضرت او را منع می کرد. ولی قاسم(ع) با گریه و اشک اصرار می نمود و خودش را روی دست و پای عمو می انداخت و آنقدر بوسید و اصرار نمود تا اجازه میدان گرفت. سرانجام اشک ریزان بطرف میدان حرکت نمود در حالی که رجز می خواند و خود را معرفی می کرد.
راوی می گوید دیدم پسری از لشگر امام حسین(ع) قدم به میدان گذاشت که صورتش مانند ماه می درخشید. پیراهن بلندی در بر و نعلینی در پا داشت. پس از آن دلاوریهای قاسم(ع) که 35 نفر از دشمن را به خاک هلاکت افکند، ازدی گفت چنان بر این پسر حمله کنم که او را نقش بر خاک سازم و خواهم کشت. همین ظالم شمشیری بر فرق نازنین قاسم(ع) فرود آورد که قاسم(ع) با فرقی شکافته و با صورت روی زمین افتاد.
صدا زد: عموجان مرا دریاب. امام حسین(ع) فورا خودش را به قاسم(ع) رسانید و قاتل او را مورد حمله قرار داد که دست او قطع شد. لشگریان خواستند او را نجات دهند ولی زیر سم اسبان بدرک واصل شد.
امام(ع) سر قاسم(ع) را به دامن گرفته و در حالی که قاسم(ع) پای خود را به زمین می کشید، فرمود: "ای قاسم عزیز، بر عمویت سخت است او را بخواهی ولی نتواند جوابت گوید و اگر بیاید نتواند برای تو کاری کند و اگر کاری کند، نتیجه ای نداشته باشد!"
مصیبت ورود امام حسین(ع) به کربلاء
امام حسین(ع) و همراهان، سرانجام روز دوّم محرم وارد سرزمین کربلاء شدند. نقل شده که هنگام ورود به این سرزمین، مرکب امام(ع) قدم از قدم بر نمی داشت و حدود هفت یا هشت اسب عوض نمودند ولی هیچ کدام قدمی برنداشتند. حضرت سئوال کردند این زمین چه نام دارد؟ گفتند: غاضریّه. سئوال فرمودند: آیا نام دیگری دارد؟ عرض کردند بله، نینوا هم می گویند. باز سئوال فرمودند، گفتند شاطی الفرات هم می گویند. و باز پرسیدند: دیگر چه نام دارد؟ عرض کردند: کربلاء.
امام(ع) تا نام کربلاء را شنیدند، عرض کردند(بنا بر قول سید بن طاووس) " اللّهم اِنّی اَعوذُ بِکَ مِنَ الکَربِ وَ البَلاء ". خدایا به تو پناه می برم از گرفتاری و بلای این سرزمین. سپس فرمودند، ای اصحاب من، همین جا فرود آیید و پیاده شوید. " هیهنا مناخُ رِکائِنا وَ مَحَطُّ رِحالِنا وَ مَسفَکُ دِمائِنا وَ مَحَلُّ قُبُورِنا ". این جایگاه ما و جایگاه ریخته شدن خون ما و جای قبر ماست.
در این هنگام، ام کلثوم نزد برادر آمد و عرض کرد: برادر جان، اینجا خطرناک است و ترس عجیبی دلم را فرا گرفته. امام(ع) فرمودند: خواهرم، هنگامی که با پدرم به جبهه صفّین می رفتیم، همین جا بود که پدرم نزول اجلال کرد و سر روی دامن برادرم گذاشت و لحظه ای خوابید. سپس بیدار شد و گریه می کرد. برادرم سئوال کرد: پدر جانم، چرا گریه می کنی؟ فرمودند: در عالم خواب دیدم که این بیابان گویا دریایی از خون شده و حسین من در دریای خون در حالی که هر لحظه در معرض غرق شدن بود فریاد می کرد و استمداد می نمود ولی هیچ کس در مقام یاریش برنیامد. آنگاه پدرم رو به من کردند و فرمودند: وقتی چنین حادثه ای پیش آید، چه خواهی کرد؟ گفتم: صبر می کنم و جز صبر کردن چاره دیگری ندارم.
72 مجلس در عزای مظلوم نقل از معانی السبطین، ج1، ص289
صَلَی اللهُ عَلَیکَ یا اَباعَبدِاللهِ الحُسَین(ع)
شهادت وَهَب
وَهَب به همراه مادر و همسرش به کربلاء آمده بود تا امامش را یاری نماید. روز عاشوراء هفدهمین روز مراسم ازدواج آنها بود. در آن روز به میدان نبرد رفت برای یاری مولایش. بعد از به هلاکت رساندن جمعی از دشمنان به خیمه ای که مادر و همسرش در آن بودند، آمد و گفت: ای مادر، از من راضی شدی؟ مادر گفت: از تو هرگز راضی نخواهم شد تا تو را در دریای امام(ع) کشته ببینم. مادر اصرار می کرد و می گفت: برو پسرم. اگر شفاعت جدش، پیامبر(ص) را می خواهی باید به افتخار شهادت در راه او نائل گردی.
باز هم به میدان بازگشت و شروع به نبرد و به هلاکت رساندن دشمنان نمود تا اینکه ناگهان دشمن دو دست او را قطع کرد. همسرش عمود خیمه را کشید و به دشمن حمله کرد. وهب نزد همسرش آمده و او را به سوی خیمه زنان برد. همسرش دامن او را گرفته و می گفت: من هرگز بازنمی گردم تا همراه تو کشته شوم.
امام حسین(ع) با دیدن این صحنه، فرمودند: "خداوند در عوض یاری و حمایتی که از اهل بیت من می کنید، به شما جزای خیر دهد. ای زن! خدا تو را بیامرزد. پیش زنان حرم برو".
زن با شنیدن فرمان امام(ع) به خیمه ها بازگشت و وهب به جنگ ادامه داد تا آنکه به درجه رفیع شهادت رسید.
برگرفته از لهوف سید بن طاووس و 72 مجلس در عزای مظلوم
زهیر، سردار خوشبخت
عدّه ای از افراد و قبیله بنی فزاره و بجیله نقل کرده اند که ما همراه زهیر بن قین از مکه خارج شده و به سوی شهرمان می رفتیم. و هرجا که امام(ع) اقامت می کرد و منزل می گزید، ما کمی عقب تر می رفتیم و در طرفی دیگر منزل می کردیم. در یکی از منزلگاههای بین راه، که امام حسین(ع) آنجا اقامت گزیده بود، ما ناچار شدیم که در نزدیکی آن حضرت منزل کنیم. مشغول غذا خوردن بودیم که دیدیم قاصد امام(ع) به سوی ما می آید.
او نزدیک ما آمد و سلام نمود و گفت: ای زهیر بن قین، اباعبدالله مرا به سوی تو فرستاده تا به تو بگویم که نزد او بروی. با شنیدن این پیام، همه ما لقمه های غذایی که در دست داشتیم انداختیم و چنان بی حرکت(بهت زده) شدیم که گویی پرنده ای بر سر ما نشسته.
زن زهیر رو به زهیر کرده و گفت: سبحان الله! پسر پیامبر(ص) قاصد را نزد تو فرستاده و تو دعوت او را رد می کنی، برو ببین چه می گوید. زهیر پس از شنیدن سخنان همسرش خدمت امام(ع) رفت. دیری نپایید که با صورتی نورانی و خندان بازگشت. دستور داد که خیمه هایش را بکنند و آن را در نزدیکی خیمه امام حسین(ع) برپا نمایند. پس از آن به زنش گفت: من تو را طلاق دادم زیرا دوست ندارم که تو در راه دچار بلایی شوی. من قصد دارم همراه امام حسین(ع) رفته و جسمم را فدایش نموده و روحم را سپر بلای او کنم ... .
سپس زهیر به همراهان گفت: هر کس از شما که می خواهد همراه من باشد، بیایید والا این آخرین دیدار من با شما می باشد.
وفاداری زهیر به جایی رسید که در شب عاشوراء به امام حسین(ع) گفت: اگر هزار بار در راه تو کشته شوم و باز زنده شوم، دست از تو بر نمی دارم. در هنگام شهادت او، در ظهر عاشوراء، امام حسین(ع) به بالین او آمد و فرمود: ای زهیر، خداوند تو را در پیشگاه قرب خود قرار دهد و دو قاتل تو را لعنت کند.
سوگنامه آل محمد(ص)، ص207
حبیب بن مظاهر
امام حسین(ع) در مسیر خود به عراق، به جمعی از یاران فرمودند تا هرکدام یک پرچم بدوش گیرند که فقط یک پرچم باقی ماند. امام(ع) آن را نزد خود نگه داشت و فرمود: صاحب این پرچم خواهد آمد. ناگاه از دور غباری را دیدند که از زمین برخاسته. امام(ع) فرمود صاحب این پرچم همان است که به سوی ما می آید.
وقتی که او نزدیک شد دیدند حبیب بن مظاهر است. از اسب پیاده شد و در حالی که گریه می کرد، برامام(ع) و اصحابش سلام کرد. جواب سلامش را دادند.
حضرت زینب(س) پرسید این کیست؟ به او گفته شد: حبیب بن مظاهر است. گفت: سلام مرا به او برسانید. وقتی که سلام او را به حبیب رساندند، حبیب مشت بر صورتش زد و خاک بر سر می ریخت و می گفت: من کیستم که حضرت زینب(س) به من سلام بفرستد.
حبیب علاوه بر خود بیش از ده نفر از بستگانش را هم به کربلاء فرستاد و در رکاب امام(ع) به شهادت رسیدند. هنگام شهادت، امام(ع) به بالین او آمد و فرمود: "به به! خدا به تو خیر دهد ای حبیب تو شخصی با کمال بودی و در یک شب تمام قرآن را می خواندی".
برگرفته از 72 مجلس و سوگنامه آل محمد(ص)
سردار پشیمان
امام حسین(ع) با یاران خود وقتی به منزلگاه قصر بنی مقاتل رسیدند، در آنجا فرود آمدند. امام(ع) نگاه کرد و دید خیمه ای در بیابان برپا شده و در کنار آن اسبی ایستاده و نیزه ای به زمین کوبیده شده است. از صاحب آن خیمه پرسید. گفتند: این خیمه عبیدالله بن حُر جعفی است. امام(ع) یکی از خویشاوندان او بنام حجاج بن مسروق را نزد او فرستاد تا او را دعوت به یاری کند. اما عبیدالله گفت: "سوگند به خدا از کوفه بیرون نیامده ام مگر به خاطر بسیاری دشمن که همه مهیای جنگ با امام(ع) شده اند و شیعیان او را تنها گذاشته اند. دانستم که امام(ع) را می کشند و من توان یاری او را ندارم. دوست ندارم که نه او را ببینم و نه او مرا ببیند".
حجاج به سوی امام(ع) بازگشت و قضیه را به ایشان گفت. امام(ع) خودشان با گروهی از بستگان و یاران خاصشان به دیدار رفتند. او هم احترام شایانی به امام(ع) کرد و ایشان را در صدر مجلس نشاند و می گفت: من تاکنون شخصی زیباتر و چشم گیرتر از حسین(ع) ندیده ام و برای هیچ کس همچون امام(ع) دلم نسوخت که همراه عده ای زن و بچه حرکت می کرد. به محاسن امام(ع) نگاه کردم، همچون پر کلاغ سیاه بود. گفتم سیاه است یا رنگ کرده ای. فرمود: ای پسر حُر پیری بر من شتاب کرده است. فهمیدم که آن حضرت محاسنش را رنگ کرده است.
امام(ع) بعد از حمد و ثنای پروردگار قضیه نامه نوشتن کوفیان و ... را به او گفت و فرمود بر گردن تو گناهان بسیار است. آیا می خواهی توبه کنی و در پرتو آن گناهانت محو شود؟ عبیدالله گفت: آن توبه چیست؟ امام(ع) فرمود آن توبه، یاری پسر دختر پیامبر تو و جنگ با دشمن همراه اوست.
عبیدالله گفت: سوگند به خدا می دانم که هرکس همراه تو باشد در آخرت خوشبخت است ولی امید چنین توفیقی ندارم... اما اسبی دارم که سوگند به خدا با این اسب هبچکس را دنبال نکردم مگر اینکه او را گرفتم و هیچ کس مرا دنبال نکرد مگر اینکه به من نرسید. این اسب مال شما باشد.
امام(ع) از او مأیوس شد و به او فرمود: "وقتی تو از ایثار جانت در راه ما دریغ داری ما نه نیازی به اسب تو داریم نه به خودت «وَ ما کُنتُ مُتَّخِذَ المُضِلّینَ عَضُداً» و من تو را نصیحت می کنم که اگر نمی خواهی صدای ما را بشنوی و در جنگ ما شرکت کنی، اختیار با خودت است ولی بدان هرکس که ندای ما را بشنود ولی به یاری ما نشتابد، خداوند او را به دوزخ می افکند".
سوگنامه آل محمد(ص)، صفحه 205
پشیمانی حُرّ
آنگاه که ندای امام(ع) که فرمودند: اَما مِن مُغیثٍ یُغیثُنا لیوَجه الله ...، کسی هست که بخاطر خدا ما را یاری کند و ... به گوش می رسید، چنان استغاثه امام(ع) در او اثر گذاشت که خود را از صف لشگریان دشمن جدا کرده و به قصد خیمه های امام حسین(ع) حرکت کرد.
یکی از لشگریان وقتی دلیل ناراحتی حرِّ را از او پرسید گفت: خود را بین بهشت و دوزخ می بینم و هیچ چیز به جای بهشت نخواهم گرفت و ناگاه مرکب خود را به طرف لشگر امام(ع) حرکت داد در حالی که دست بر سر نهاده و از خداوند پوزش می طلبید، از اینکه دل اهل بیت(ع) را به درد آورده بود، خود را به خیمه حضرت رسانید و عرض کرد که من پشیمانم از این کار که راه را بر شما بستم و شما را به این سرزمین پربلا کشانیدم. من باور نمی کردم که دشمن اینگونه با تو رفتار نماید وگرنه چنین نمی کردم و ... آیا عذر مرا می پذیری و توبه مرا به درگاه خدا قبول می کنی؟ امام(ع) فرمود: آری توبه ات پذیرفته است و خداوند تو را مورد رحمت قرار دهد.
در این حال حرّ اجازه به میدان رفتن خواست و امام(ع) اجازه فرمودند. او بار دیگر اجازه خواست که از زنان و دختران اهل بیت عذرخواهی کند. امام(ع) اجازه دادند و حرّ به پشت خیمه ها رفته و اظهار پشیمانی کرد و گفت مرا ببخشید اگر دل شما را به لرزه آوردم. فردای قیامت مبادا در نزد حضرت زهرا(س) از من شکایت نمایید. حرّ اهل حرم را به شیون و ناله واداشت و خود آنچنان تحت تأثیر قرار گرفته بود که از اسب پیاده شد و لطمه به صورت می زد و خاک بر سر می ریخت و می گفت: کاش دستم بریده شده بود و زبانم لال بود که چنین برخوردی ... ولی بعضی از اهل حرم او را دلداری می دادند.
بالاخره جنگی شجاعانه کرد و در نهایت پس از تحمل ضربات فراوان روی زمین افتاد.امام(ع) به سوی او شتافتند و فرمودند: درود بر تو، تو آزادی همان طور که مادرت تو را حرّ نامید.
حضرت امام حسین(ع) با آنکه می داند ورق برگشته و اهل کوفه آماده جنگ هستند، با شتاب و بدون دغدغه خاطر می رود و در عین حال یار و یاور هم می طلبد. این قضایا نشان می دهد که ایشان برای کشته شدن می رفته نه سلطنت.
دیگر قضایای بین راه کربلاء عبارتند از:
1- یاری خواستن امام(ع) از زهیر و عبیدالله بن الحر جعفی؛ که زهیر اجابت کرد و عبید الله مخالفت؛
زهیر دعوت امام(ع) را قبول کرد و خود را در ردیف اصحاب آن حضرت قرار داد. او همسر خویش را طلاق داد چون می ترسید که ابن زیاد نسبت به او اذیت و بد رفتاری نماید .
ابو مخنف می گوید: زهیر زن خویش را طلاق داد و به او گفت: نزد فامیل خود برو. من دوست ندارم به سبب من به جز خوبی به تو برسد.(1)
اما عبیدالله که دعوت امام(ع) را رد نمود (2)، به خود ظلم کرد و بعد در اشعار خود اظهار تأثر و تحسّر می نمود و می گفت: تا زنده هستم خود را ملامت می کنم، چون این سعادت را از دست دادم. (3)
2- امام حسین(ع) مردم را از کناره گیری شیعیان از حمایت او و کشته شدن مسلم و هانی باخبر نمود و آنها را مرخص نمود. به همین دلیل، آن جمع کثیر که خود را به امام(ع) رسانده و به او ملحق شده بودند، متفرق شدند.
امام(ع) در شب عاشوراء نیز به اصحاب اجازه رفتن داد. این نشان می دهد که آن حضرت می خواسته کسی را اغفال و یا مأخوذ به حیاء ننماید.
بنا بر نقل صاحب لهوف: روز عاشوراء امام(ع)، محمد بن بشیر حضرمی را که فرزند او گرفتار کفار و اسیر در دست آنان شده بود، مرخص نمود و اجازه داد برود و فرزند خویش را بوسیله پول آزاد نماید. آن صحابی گفت: از یاری تو دست بر نمی دارم. مرا درندگان زنده پاره پاره کنند و بخورند، اگر از یاری تو دست بردارم! (4)
آفرین بر این جوانمرد! روحش شاد! اگر محمد بن بشیر رفته بود تاکنون زنده نمانده بود، اما در اثر ماندن و شهادت، به سعادت دنیا و آخرت رسید.
3- نامه امام(ع) به اهل کوفه بوسیله قیس بن مسهر و همچنین نامه حضرت به مسلم بن عقیل از میان راه به عبدالله بن بقطر. و خبر دادن هردو مردم را از نزدیک شدن امام(ع) به کوفه، و گرفتاری هردو بدست رئیس شهربانی ابن زیاد، و کشته شدن هر دو در اثر پرت شدن از بالای قصر. (5)
4- برخورد با حر بن یزید ریاحی،
ابن زیاد مهیای مبارزه با امام(ع) شده و راهها را بوسیله سپاه بسته بود و از کسانی که وارد کوفه شده یا از آن خارج می شدند، بازرسی دقیق بعمل می آورد. حربن یزید مأمور بود که چون امام(ع) را پیدا کند به سمت کوفه ببرد. منظور ابن زیاد این بود که امام(ع) در خاک عراق به غیر از کوفه به جای دیگری نرود. زیرا می ترسید که ایشان به سمت بصره و یا شهرهای دیگر عراق برود و از آنجا تهیه یار و یاور نماید، یا آنکه بر عشیره ای از عشایر عراق وارد شود و آنان وعده کمک و یاری به ایشان بدهند.
5- هنگامی که امام(ع) می خواست از منزل شراف خارج شود، فرمان داد آب زیادی با خود بردارند. وسط روز در بیابان مردی گفت: الله اکبر.امام(ع) فرمود: الله اکبر برای چه؟ چرا تکبیر گفتی؟
گفت: درخت خرما می بینم. بعضی گفتند: اینجا درخت خرما نیست! پس اندک زمانی معلوم شد که سواران زیادی به سمت امام(ع) می آیند.
امام(ع) پرسید: پناهگاهی هست که ما به آنجا برسیم و از یک طرف با دشمن روبه رو نشویم؟ گفتند: بله، ذوحسم نزدیک شماست(طرف دست چپ). اگر شما جلوتر بروید به مقصود خواهید رسید. پس امام(ع) پیش دستی نمود و زودتر از اصحاب حرّ به آن محل رسید. حضرت پیاده شدند و خیمه ها افراشته شد. حر بن یزید با هزار سوار وقت ظهر رو به روی امام(ع) رسید، در حالی که بسیار تشنه بودند.
امام(ع) فرمود: همه آنها را آب دهید. و جوانمردی و آقایی امام حسین(ع) از این عمل معلوم شد که تمامی هزار نفر و اسبان آن جمع از تشنگی نجات یافتند. (6) و همچنین احتیاط امام(ع) معلوم می شود که چه اندازه آب با خود آورده و از طرفی تا ملتفت سواران می شود به فکر پناهگاه می افتد و بر دشمن سبقت می گیرد و خود را به آن محل می رساند.
1. تاریخ طبری، ج5، ص 396.
2. همان، ص407.
3. همان، ص469و470.
4. اللهوف، ص153و154.
5. تاریخ طبری، ج5، ص 394و398.
6. تاریخ طبری، ج5، ص 400و401.
باتوجه به نزدیکی به ماه محرم، اگر توفیقی باشد، از قضایای کربلا بیشتر می نویسم. انشاء الله.
در روز هشتم ذی الحجه سال شصت هجری حضرت امام حسین(ع) با اهل بیت خود و جمعی از یارانش از مکه معظمه بسمت کوفه حرکت نمود و روز دوم محرم سال شصت و یک با پانصد سوار از اهل بیت و اصحاب و صد پیاده –بنا به آنچه مسعودی در مروج الذهب نقل کرده(1)- در کربلا فرود آمد.
حال قضایای بین راه:
1- طبری از ابومخنف نقل کرده که: طرماح با سه نفر دیگر، امام(ع) را در راه کربلا ملاقات کردند. حربن یزید خواست آنها را دستگیر کرده یا برگرداند که امام(ع) فرمود: از این چهار نفر حمایت و دفاع می کنم چون ایشان از اعوان و انصار من هستند. پس حر ساکت شد. پس از آن امام از حال مردمان کوفه جویا شد.
مجمع بن عبد الله عائذی که یکی از آن چهار نفر بود گفت: اشراف رشوه زیادی گرفتند و به ابن زیاد کمک کردند. آنها دوست او و دشمن شما هستند. سایر مردم نیز قلوبشان با شما و شمشیرشان بر شماست. (2)
توضیح اینکه: در آن زمان سپاه به وسیله اشراف و رؤسا به حرکت در می آمد و چون معاویه و عمال او، اشراف را راضی می کردند و اموال زیادی به آنان می بخشیدند، خواه ناخواه سپاه به نفع آنها به حرکت در می آمد. ولی چون امیرالمومنین(ع) اموال را بصورت مساوی میان مردم تقسیم می کردند، رؤسایی که حاضر نبودند مثل سایر مردم بهره داشته باشند، ناراضی می شدند و نارضایتی آنان موجب این می شد که سپاه به فرمان امیرالمومنین(ع) نباشد. ابن زیاد نیز به سنت معاویه، اشراف را از اموال سیراب ساخت، بنابراین سپاه وی برای جنگ با امام حسین(ع) آماده بود، هرچند قلوب آنان با امام حسین(ع) همراهی کرد.
نکته: گمان نشود سپاهی که در کربلا حاضر شدند، همه از پیروان معاویه وعثمان و یا از خوارج بودند و از شیعیان هیچ کس در آن شرکت نداشت. بلکه برعکس، اکثر اهل کوفه شیعه بودند و عده عثمانی و خارجی در آنها کم بود. این سپاهی هم که برای جنگ با امام(ع) آمده بودند اکثرشان از شیعیان بودند.
امام(ع) در روز عاشوراء آنها را نفرین کردند و فرمودند:
"اللهم امسک عنهم قطر السماء، و امنعهم برکات الارض. اللهم فإن متعتهم الی حین فقرقهم فرقا، و اجعلهم طرائق قددا، ولا ترض عنهم الولاه ابدا فإنهم دعونا لینصرونا فعدوا علینا فقتلونا"(3)
خدایا قطره های آسمان را از آنها بازدار و از برکات زمین محرومشان کن. خدایا، اگر تا مدتی بهره مندشان می کنی، آنها را پراکنده و فرقه فرقه کن و هرگز حاکمان را از آنها خشنود مکن که ما را دعوت کردند تا یاریمان کنند اما به ما تاختند و خونمان را بریختند.
از این سخنان معلوم می شود که همان جماعتی که امام(ع) را کشتند، ایشان را دعوت کرده و وعده یاری داده بودند. این جماعت همان شیعیان بودند و خوارج هیچ وقت امام را دعوت نکرده بودند.
بلی، عده ای از اشراف امام(ع) را دعوت کردند که از منافقین بودند و همیشه با امراء و ملوک می ساختند. وگرنه عموم سپاه از شیعیان و دوستان حضرت بودند. اما نه از شیعیان واقعی، بلکه از متظاهرین به تشیع!
جمعی از شیوخ کوفه، روز عاشوراء بالای تل رفته و گریه می کردند و دعا می نمودند که خداوندا! امام(ع) را یاری کن!
سعد بن عبیده گوید: به آنان گفتم ای دشمنان خدا! چرا پایین نمی آیید و حسین(ع) را یاری نمی کنید؟!
آری، گریه کردن و دعا نمودن جایی دارد و عمل جای دیگری. هرکدام در جای خود خوب است. جایی که حسین(ع) در محاصره دشمنان قرار گرفته، شیعه آن نیست که بالای تل برود و مشغول گریه و زاری شود که خدایا! تو او را یاری کن!!!
2- در اثنای این سفر خبرهای ناگواری به امام(ع) رسید که کشته شدن جناب مسلم، هانی، قیس بن مسهر صیداوی و عبد الله یقطر از آن جمله بود.
بنا بر نقل ابومخنف امام(ع) از مجمع بن عبدالله عائذی پرسید: از قیس بن مسهّر، فرستاده من نزد اهل کوفه اطلاع دارید؟
گفت: بله. حصین بن نمیر او را نزد ابن زیاد فرستاد و و ابن زیاد به او امر کرد که شما و امیرالمومنین(ع) را لعن کند. او بر شما و پدرت درود فرستاد و ابن زیاد و پدر او را لعن نمود و مردم را به یاری شما دعوت کرد و از رسیدن شما خبر داد. پس به فرمان ابن زیاد، او را از بالای قصر به پایین انداختند.
با شنیدن این خبرها، امام(ع) گریه کردند و این آیه را تلاوت نمودند:
"فَمِنهُم مَن قَضی نَحبَهُ وَ مِنهُم مَن یَنتَظِرُ وَ ما بَدَّلوا تَبدِیلاً"(4)
برخی از آنان به شهادت رسیدند و برخی از آنها در(همین) انتظارند و هرگز عقیده خود را تبدیل نکردند.
و آنگاه این دعا را نمود:
"اللهم اجعل لنا و لهم الجنه نزلا و اجمع بیننا و بینهم فی مستقر من رحمتک
و رغائب مذخور ثوابک"(5)
1. مروج الذهب، ج3، ص60و61.
2. تاریخ طبری، ج5، ص404و405.
3. تاریخ طبری، ج5، ص451.
4. سوره احزاب، آیه 23.
5. تاریخ طبری، ج5، ص405.
از امروز(سه شنبه) تا آغاز بهار نوکری حضرت سیدالشهداء(ع)، فقط شش روز باقی است.
دوستان عزیز، این چند روز هم مثل یک چشم بر هم زدن می گذرد، به فکر باشیم.
کاروان امام حسین(ع) روزهاست که حرکت کرده و تا چند روز دیگر به سرزمین کربلا می رسد،
نکند که ما هنوز در خواب باشیم!
عزیزان، باید کاری کنیم. مهلتی باقی نمانده. باید عجله کرد.
مبادا این فرصت از ما فوت شود، مبادا ازکاروان جا بمانیم، خدا نکند!
با عرض سلام و تبریک بزرگترین عید امت رسول خدا(ص)! به شما، با توجه به عظمت ولایت و اهمیت واقعه غدیر، این پست را به مطالب جالب غدیر خم اختصاص می دهم. انشاء الله مورد عنایت و توجه حضرتش واقع شود.
1- بیعت اصحاب
2- حضور جبرئیل در غدیر
3- معجزه الهی در غدیر
بیعت اصحاب1:
از کسانی که در غدیر خم زودتر با امیرالمومنین(ع) بیعت نمودند همانهایی بودند که زودتر از همه آن را شکستند و پیش از همه پیمان خود را زیر پا گذاشتند و بعد از پیامبر(ص) یکی پس از دیگری رو در روی امیرالمومنین(ع) ایستادند.
جالب اینکه عمر بعد از بیعت، این کلمات را بر زبان می راند: "افتخار برایت باد، گوارایت باد ای پسر ابی طالب، خوشا به حالت ای ابالحسن، اکنون مولای من و مولای هر مرد و زن مومنی شده ای."!
از آن جالب تر اینکه پس از امر پیامبر(ص)، همه مردم بدون چون و چرا با امیرالمومنین(ع) بیعت می کردند ولی ابوبکر و عمرگفتند: آیا این امر از طرف خداوند است یا از طرف رسولش(یعنی از جانب خود می گویی)؟ حضرت فرمودند: "از طرف خدا و رسولش است. آیا چنین مسئله بزرگی بدون امر خداوند می شود؟" و نیز فر مودند: "آری حق است از طرف خدا و رسولش که علی امیرالمومنین است".
حضور جبرئیل در غدیر2:
مردی زیبا صورت و خوشبوی کنار مردم ایستاده بود و می گفت: "بخدا قسم، روزی مانند امروز هرگز ندیدم. چقدر کار پسرعمویش را موکد نمود و برای او پیمانی بست که جز کافر به خدا و رسولش آن را بر هم نمی زند. وای بر کسی که پیمان او را بشکند."
عمر نزد پیامبر(ص) آمد و عرض کرد: شنیدی این مرد چه گفت؟!
حضرت فرمودند: آیا او را نشناختی؟
گفت: نه.
حضرت فرمودند: "او روح الامین جبرئیل بود. تو مواظب باش این پیمان را نشکنی، که اگر چنین کنی خدا و رسول و ملائکه و مومنان از تو بیزار خواهند بود!"
معجزه الهی در غدیر3:
در آخرین ساعات از روز سوم، "حارث فهری" با دوازده نفر از اصحابش نزد پیامبر(ص) آمد و گفت: ای محمد! سه سئوال از تو دارم:
1- آیا شهادت به یگانگی خداوند و پیامبری خود را از جانب پروردگارت آورده ای یا از پیش خود گفتی؟
2- آیا نماز و زکات و حج و جهاد را از جانب پروردگار آورده ای یا از پیش خود گفتی؟
3- آیا اینکه درباره علی بن ابیطالب گفتی:"من کنت مولاه فعلی مولاه ..."، از جانب پروردگار بود یا از پیش خود گفتی؟
حضرت در جواب هر سه سئوال فرمودند: "خداوند به من وحی کرده است و واسطه بین من و خدا جبرئیل است و من اعلان کننده پیام خدا هستم و بدون اجازه پروردگارم خبری را اعلان نمی کنم."
حارث کفت: "خدایا! اگر آنچه محمد می گوید حق و از جانب توست، سنگی از آسمان بر ما ببار یا عذابی دردناک بر ما بفرست".
همینکه سخن حارث تمام شد و به راه افتاد، خداوند سنگی از آسمان بر او فرستاد که از مفزش وارد شد و همانجا او را هلاک کرد و ماجرای اصحاب فیل جلوی دیدگان 120000 جمعیت حاضر در غدیر تکرار شد.
بعد از این جریان، آیه "سَاَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ، لِلکافِرینَ لَیسَ لَهُ دافِعٌ ... 4" نازل شد.
پیامبر(ص) به مردم رو کردند و فرمودند: آیا دیدید؟ گفتند: آری. فرمودند: شنیدید؟ گفتند: آری.
پس از این اقرار مردم فرمودند:
"خوشا به حال کسی که ولایت او را بپذیرد و وای بر کسی که با او دشمنی کند. علی و شیعیانش را می بینم که در روز قیامت سوار بر شتران با چهره هایی جوان، در باغهای بهشت گردانده می شوند در حالی که تاج بر سر دارند و ترسی بر آنان نیست و محزون نمی شوند و با رضایتی عظیم از سوی خداوند مؤید هستند و این است رستگاری بزرگ! تا آنکه در حظیره القدس از جوار رب العالمین ساکن شوند، که در آن برایشان هرچه بخواهند و آنچه چشمها لذت ببرند آماده است و در آن دائمی خواهند بود و ملائکه به آنان می گویند: "سَلامٌ عَلَیکُم بِما صَبَرتُم، فَنِعمَ عُقبَی الدّارِ5".
1. بحارالانوار: ج21 ص387 و ج28 ص90 و ج37 ص127و166. الغدیر: ج1 ص58و271و274. عوالم: ج15/3 ص 42و60و65و134و136و194و195و203و205.
2. بحارالانوار: ج37 ص120و161. عوالم: ج15/3 ص85و136.
3. بحارالانوار: ج37 ص136و162و167. عوالم: ج15/3 ص56و57و129و144. الغدیر: ج1 ص193.
4. سوره مبارکه معارج: آیات 1-3.
5. سوره مبارکه رعد: آیه 24.
اَلسَّلامُ عَلَیکَ یا اَمیرَالمُومِنین رُوحی لَکَ الفِداء
هر که از عشق تو دیوانه نشد عاقل نیستعاقل آن است که از عشق تو دیوانه شود
با عضویت در خبرنامه از به روز شدن وبلاگ مطلع شوید
عضويتلغو عضويتPowered by WebGozar
RSS